واگویه های بهرام سلاحورزی از سر دلتنگی
امدم بهرام و خواندم نامه ات را از سر دلتنگی..........و چه بگوییم.هیچ ،و دوباره می خوانمش و این بار تنها نمی خوانمش.
سلام به اکبریان نازنین ! آمدم سری بزنم و کمی تا قسمتی غم دل از یاد برم با نوشته هایت که ... که کامنت ها را دیدم این را از سر دلتنگی برایت نوشتم اگر مناسب است از آن استفاده کن اگر هم ...
با ارادت سلاحورزی
درویش سلام !
گفتم سری بزنم و با دیدن زیبا نوشته هایت غم دل سبک کنم . کامنت ها ی آخرت را که دیدم خنده ام گرفت . یاد ترانه حمو.مک مورچه داره ی گوگوش افتادم و جاهایی که با ان بغض کرده ام و گه گا ه هم نم اشکی.
حسنوند عزیز فرموده اند اکثر کامنت ها از ان خود مسعودی است . اول بگویم چهار نمی تواند کثری از جنس اکثر برای این همه کامنت باشد.
و بعد ؛ نکته ای از سر درد دل:
عزیزان ؛ عده ای که مسعودی و جزایری سگ باز کسر ناچیزی ازجماعتشان هستند طی عمری که با دردو رنج گزانده اند در بسیاری شعب دادگاه های بلخ محاکمه و محکوم شده اند . پس باکی نیست اگر دوباره به چنین محاکمی کشیده و محکوم شوند به هر آنچه بعضی ها دوست دارند . اصلا درک سر من و هم نسلان م را گرفت.
شما اما ؛ که حتمن برای جهان طرحی نو در ذهن دارید هرگز خواسته اید فکر کنید مسعودی و جزایری ها چه گناهی مرتکب شده اند که شایسته عقوبتی چنیند؟
این اژدهای پر دار که از اسمان تنگ چشمی بر زمین می اید و نخست به اتش بد بوی دهان جان می سوزاند و انگاه سوخته جان ها را با خود به ناکجا اباد چرک و نفرت می برد تا کی می خواهد بر سرمان سایه داشته باشد و چشم کور دلیمان را تا هست در خود خیره دارد.
چرا چنینیم . براستی چرا؟
راستی خرافه به عقل و باور راه دادن از جنس کدامین هنر است.
گرمی دستان مهربانیمان به سرمای جهل و تنگ نظری آلودن تا کی و چرا؟
ما خورشید را کجای تاریک خانه ها جا گذاشته ایم که چنین در تاریکی سرگردان مانده ایم؟
حق دارید ! آخر؛ نمیدانید وقتی جزایری و مسعودی دردیارت شروع به نوشتن کردند . بودند
_ بسیار هم _مادرانی که دلتنگی اشان از فراق فرزندی که سرباز بود و در دیاری غریب و شوی بیچاره ای که برای لقمه نانی ترک دیار کرده بودرا با یاری انان که خواندن و نوشتن بلد بودند بر ورقی ده شاهی می نوشتند.
خنده دار است.
جون تو خنده داره .....
حیف نخواسته اید بدانید _ شما _ داستان سیل ظلمتی که بر سفره امان روان ....
ونتوانسته ایم بدانیم _ما _ داد از کجا بخواهیم ......
من ! نمیدانم کجای قضیه هستم و مستوجب کدام عقوبت در فردای این نوشتن؟
اما ؛ نمی توانم بی تفاوت باشم براین بی مهری که دامان گیرمان است . از قدیم تا الان و خدای ناکرده تا هنوز
که مسعودی را عقده ای بدانیم و خود کم بین و گدا صفت جلو پیشخوان این وان در زمانه ای که - الف بای کامپیوتر بلدی - در چشم به هم زدنی می تواند وبلاگی راه اندازی کند و نان خود پشت چراغ این و ان به گدایی نبرد.
راستی کمی ؛ فقط کمی فکرش را بکنید اگر مسعودی خودش وبلاگی راه بیندازد و چند تایی عاشقانه در ان بیاورد چه دلبرکانی آنجا طنازی خواهند کرد و قراردلبری خواهند گذاشت برای خودش برای ماشینش و برای خانه ی واقع در ناکجا ابادش . ......
نمیدانم سگ باز بودن و بیسواد بودن جزایری تا کی وکجا باید در توده بدخیم نا مهربانیهایمان جا داشته باشد؟
بیائیم همه – من و تو – از صدا های نحس دور شویم و به ترنمی دل انگیز و با مهر همدیگر را بخوانیم.
و به جهان از آن رو خرم باشیم که جهان خرم از او است.
یا علی: کوچکترین هم قبیله ی شما بهرام سلاحورزی